تبليغاتX
امیرجعفری

امیرجعفری

یـــادمان باشد سر سجاده عشق جز برای دل محبوب دعایی نکنیم!

ان لحظه

در آن لحظه که من از پنجره بیرون نگا کردم

 کلاغی روی بام خانه ی همسایه ی ما بود

 و بر چیزی ، نمیدانم چه ، شاید تکه استخوانی

 دمادم تق و تق منقار می زد باز

 و نزدیکش کلاغی روی آنتن قار می زد باز

 نمی دانم چرا ، شاید برای آنکه این دنیا بخیل است

و تنها می خورد هر کس که دارد

 در آن لحظه از آن آنتن چه امواجی گذر می کرد

 که در آن موجها شاید یکی نطقی در این معنی که شیریرن است غم

شیرین تر از شهد و شکر می کرد

نمی دانم چرا ، شاید برای آنکه این دنیا عجیب است

 شلوغ است

 دروغ است و غریب است

 و در آن موجها شاید در آن لحظه جوانی هم

 برای دوستداران صدای پیر مردی تار می زد باز

 نمی دانم چرا ، شاید برای آنکه این دنیا پر است از ساز و از آواز

و بسیاری صداهایی که دارد تار وپودی گرم

و نرم

 و بسیاری که بی شرم

 در آن لحظه گمان کردم یکی هم داشت خود را دار می زد باز

نمی دانم چرا شاید برای آنکه این دنیا کشنده ست

 دد است

 درنده است

بد است

 زننده ست

و بیش از این همه اسباب خنده ست

در آن لحظه یکی میوه فروش دوره گرد بد صدا هم

 دمادم میوه ی پوسیده اش را جار می زد باز

نمی دانم چرا ، شاید برای آنکه این دنیا بزرگ است

و دور است

و کور است

در آن لحظه که می پژمرد و می رفت

و لختی عمر جاویدان هستی را

بغارت با شتابی اشنا می برد و می رفت

 در آن پرشور لحظه

دل من با چه اصراری تو را خواست

 و می دانم چرا خواست

و می دانم که پوچ هستی و این لحظه های پژمرنده

 که نامش عمر و دنیاست

 اگر باشی تو با من ، خوب و جاویدان و زیباست

+ نوشته شده در  پنجشنبه 10 آبان1386ساعت 23  توسط امیرجعفری  | 

مدرسه عشق!

در مجالی که برايم باقی است

باز همراه شما مدرسه ای ميسازيم

که در آن همواره اول صبح

به زبانی ساده

مهر تدريس کنند

و بگويند خدا

خالق زيبايی

و سراينده عشق

آفريننده ماست

مهربانيست که ما را به نکويی

دانايی

زيبايی

و به خود می خواند

جنتی دارد نزديک، زيبا و بزرگ

دوزخی دارد -به گمانم-

کوچک و بعيد

در پی سودا نيست

که ببخشد ما را

و بفهماندمان

ترس ما بيرون از دايره رحمت اوست

در مجالی که برايم باقيست

باز همراه شما مدرسه ای ميسازم

که خرد را با عشق

علم را با احساس

و رياضی با شعر

دين را با عرفان

همه را با تشويق تدريس کنند

لای انگشت کسی

قلمی نگذارند

و نخوانند کسی را حيوان

و نگويند کسی را کودن

و معلم هر روز

روح را حاضر و غايب بکند

و بجز ايمانش

هيچکس چيزی را حفظ نبايد بکند

مغزها پر نشود چون انبار

قلب خالی نشود از احساس

درسهايی بدهند

که بجای مغز دلها را تسخير کند

از کتاب تاريخ

جنگ را بردارند

در کلاس انشا

هر کسی حرف دلش را بزند

غير ممکن را از خاطره ها محو کنند

تا کسی بعد از اين

باز همواره نگويد : هرگز

و به آسانی همرنگ جماعت نشود

زنگ نقاشی تکرار شود

رنگ را در پاييز تعليم دهند

قطره را در باران

موج را در ساحل

زندگی را در رفتن و برگشتن از قله کوه

و عبادت را در خدمت خلق

کار را در کندو

و طبيعت را در جنگل سبز

مشق شب اين باشد

که شبی چندين بار

همه تکرار کنيم:

عدل

آزادی

قانون

شادی

امتحانی بشود

که بسنجد ما را

تا بفهمد چقدر

عاشق و آگه و آدم شده ايم

در مجالی که برايم باقيست

باز همراه شما مدرسه ای ميسازم

که در آن آخر وقت

به زبانی ساده

شعر تدريس کنند

و بگويند تا فردا صبح

خالق عشق نگهدار شما

+ نوشته شده در  سه شنبه 1 آبان1386ساعت 2  توسط امیرجعفری  |