تبليغاتX
امیرجعفری

امیرجعفری

یـــادمان باشد سر سجاده عشق جز برای دل محبوب دعایی نکنیم!

مثل یک گل تو کنار من نشستی...

 

مثل یه گل تو کنار من نشستی آسمون با تو یکی شد

 

دل من از ترس دوریت مجنون خونه نشین شد

 

توی دستات گل مریم تو چشات

 یه دنیا خورشید

 

توی قلب من یه فرهاد

 

تو شدی واسم یه امید

 

تو شدی تنها بهونه

 

واسه دل سپرده من

 

غیر تو کسی نتونست بشینه تو خاطر من

 

تو نه تلخی و نه کابوس

 

مثل مثل یه رویا شیرینی

 

مثل فصل کودکیها پاک و معصوم و دلنشینی

 

مثل یه گل شقایق سرخ و تابدار ی و غریبی

 

ستاره تو اوج محوی اما  ...

 

 بی نظیری

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 31 اردیبهشت1386ساعت 3  توسط امیرجعفری  | 

علائم کشف احساسات نهفته شده يعني عشق:

AMIRJAFARI

هنوز خيلي ها نتونستن در درون خودشون احساسات عاشقي

 رو که در خود نهفته

هست را کشف کنند.... علائم کشف احساسات نهفته شده يعني عشق:


 

وقتي با خنده از خواب بلند ميشي بدون که يه عاشقي

وقتي تو آينه کسي رو بجز خودت ديدي بدون که يه عاشقي

وقتي با عجله و بدون اينکه چيزي بخوري از خونه رفتي بدون که يه عاشقي

وقتي که پله ها رو ? تا ? رفتي پايين بدون که يه عاشقی


 

وقتي تو خيابون آواز خوندي و رقصيدي بدون که يه عاشقي

وقتي يه گل رز خريدي بدون اينکه بوش کني بدون که يه عاشقي

وقتي روي صندلي پارک برعکس همه مي شيني بدون که يه عاشقي


 

وقتي يه گل رز رو بوييدي و دادي به کسي بدون که يه عاشقي

وقتي با تمام وجودت گفتي دوستت دارم بدون که يه عاشقي

وقتي که عکسش رو روي يه درخت پير کشيدي بدون که يه عاشقي

وقتي بخاطر يه سکه به همه روانداختي بدون که يه عاشقي

وقتي بهت گفت دوستت داره بدون که يه عاشقي

وقتي به اون فکر ميکني بدون که يه عاشقي


 

وقتي باهات دعوا مي کنه و راحت دلت رو ميشکونه بدون که يه عاشقي

وقتي خيابونها رو بدون اونکه بشماريشون طي کردي بدون که يه عاشقي

وقتي روي همون صندلي مثل همه نشستي بدون که يه عاشقي

وقتي اون گل رز رو نبوييده پر پر کردي بدون که يه عاشقي

وقتي اون تنه درختي رو که عکسش رو روش کشيدياز بين بردي بدون که يه عاشقي


 

وقتي به خودت دروغ ميگي که دوستش نداري بدون که يه عاشقي


 

وقتي شام نخورده ميري تو رختخواب بدون که يه عاشقي


 

وقتي با گريه مي خوابي بدون که يه عاشقي مثل من که يه عاشقم بدونه معشوق

   


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه 30 اردیبهشت1386ساعت 2  توسط امیرجعفری  | 

آفتاب است و، بيابان چه فراخ!

آفتاب است و، بيابان چه فراخ!

نيست در آن نه گياه و نه درخت.

غير آواي غرابان، ديگر

بسته هر بانگي از اين وادي رخت.
در پس پرده‌يي از گرد و غبار

نقطه‌يي لرزد از دور سياه:

چشم اگر پيش رود، مي‌بيند

آدمي هست كه مي‌پويد راه.
تنش از خستگي افتاده ز كار

.بر سر و رويش بنشسته غبار.

شده از تشنگي‌اش خشك گلو.پاي عريانش مجروح ز خار.
سهراب
هر قدم پيش رود، پاي افق

چشم او بيند دريايي آب.

اندكي راه چو مي‌پيمايد       میکند فکر که می بیند خواب.

زخم شب مي شد كبود.

در بياباني كه من بودم

نه پر مرغي هواي صاف را مي سود

نه صداي پاي من همچون دگر شب ها

ضربه اي بر ضربه مي افزود.
تا بسازم گرد خود ديواره اي سر سخت و پا برجاي،

با خود آوردم ز راهي دور

سنگ هاي سخت و سنگين را برهنه ای

ساختم ديوار سنگين بلندي تا بپوشاند

از نگاهم هر چه مي آيد به چشمان پست

و ببندد راه را بر حمله غولان

كه خيالم رنگ هستي را به پيكرهايشان مي بست.
روز و شب ها رفت.

من بجا ماندم در اين سو ، شسته ديگر دست از كارم.

نه مرا حسرت به رگ ها مي دوانيد آرزويي خوش

نه خيال رفته ها مي داد آزارم.

ليك پندارم، پس ديوار

نقش هاي تيره مي انگيخت

و به رنگ دود
طرح ها از اهرمن مي ريخت.

تا شبي مانند شب هاي دگر خاموش

بي صدا از پا در آمد پيكر ديوار:

حسرتي با حيرتي آميخت

مي‌كند فكر كه مي‌بيند خواب.

 سهراب

+ نوشته شده در  شنبه 29 اردیبهشت1386ساعت 22  توسط امیرجعفری  | 

ِِِِِِِِِAMIR JAFARI

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 25 اردیبهشت1386ساعت 18  توسط امیرجعفری  | 

شقایق

ياد بگير، اما با ديگران ياد بگير.

 در اين جست و جو تنها نمان.

 اگر قدم به خطا بردارى، آن وقت كسى را ندارى كه كمكت كند

تا قدمت را درست كنى!

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 17 اردیبهشت1386ساعت 18  توسط امیرجعفری  | 

MYmaryam

MYmaryam
+ نوشته شده در  دوشنبه 17 اردیبهشت1386ساعت 18  توسط امیرجعفری  |